تبليغاتX
سوررئاليسم از نوع شكلاتي

سوررئاليسم از نوع شكلاتي

 

روزهایی بود که می آمدی٬

سرد و سپید.

 

آسمان که قرمز می شد٬

من عاشق می شدم.

 

کدام ساعت بود؟

کدام ماه؟

دست های تو کجای این شهر خاکستری گم شد؟!

 

شاید درخت اتاقم٬  شب های زمستان خواب می بیند...........

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت2:16 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

کاش کوچه بود و کفش های تو.

آسفالت بود و شعرهای بی سر و ته.

 

باران می گرفت و من بچه می شدم٬

آنجا٬ خنده ی تو بود که می پیچید و کش می آمد.

 

شب از سقف آویزان می شد. 

از کبودی های رنگ پریده ی خاطرات.

از قرمز و نارنجی های تو.

 

از دهانی که نداشتیم٬

از گوش هایی که نبود.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت4:9 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

کلمات را گم کرده ام......

 

قکرهایم نیست........

 

خاکستری های مدام از رگ هایم می گذرد.

 

صدای فریادهای نا تمام تو٬

بین چهاردیواری ام٬ تنها یادگار سلول های توهمات شبانه است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

تو آمده ای.....

با صورت کبود و لب های زرد

و

صدای خس خس نفسهایت که میپیچد به بوی نم لباس های پشمی و رنگ پریده ات...

 

و من

نمی خواهم ببینمت

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

روزهایی هست........

 

روزهایی که از سقف اتاق٬ فکرهایت را آویزان می کنی.

قلبت را برای جویدن مورچه ها دور می اندازی.

چشم هایت را جایی جا میگداری.

دست هایت را به آغوش غریبه ای می بخشی.

 

اما ................نمی قهمی٬

 روزهایی هست که زندگی ات را مردگی می کنی.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت2:36 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

کوچه های شهر تو٬ مه آلود بود.

ماهی های قرمزش٬ بین برگ های زرد درختان می چرخیدند.

دیوارها ی خاکستری.

ساز های گمنام تو.

 

باران که می گرفت٬

تو پشت پنجره بودی.

با لب های بسته شعر می خواندی.

 

دنیای خیال تو......چشم های من بود.

من را با خودت ببر.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت2:30 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

مست بودم شاید.

مست و به هم پیچیده٬

از فکر های خشکیده ی روزهای خاکستری.

 

رگ های مغزم کشیده میشد.

قلبم متورم بود.

مست بودم شاید.

.

.

.

 

آن شب حرف هایم را بالا آوردم.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت1:52 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

داستان٬ تمام خواهد شد.....

جایی....

بی نقطه ای شاید.

 

باد٬ برگ های خاطره را خواهد برد.

 

مترسکی میخواهم که ترس هایم را فراری دهد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت0:38 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

چهار دیوار بود و دری نداشت

این خانه با گوشت های پوسیده اش.

 

می خواهم تنها باشم....

تنهای تنها.......

تنهای بی خودم.......

 

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت6:0 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

 

از ترک های آسفالت داغ خیابان٬

فریاد های بخارآلودی٬

آرام و پیچان بالا می آید.....می رقصد......به تنم چنگ می زند.

یاد تو می افتم.

 

باز هم سیاه شدی.....

چتد سالی هست که نفست بالا نمی آید....

از آن روز که پشتم نشستی و دست های پر شاخه ات را به دورم پیچیدی٬

خشک شدی.

 

دروغ می گویم ......باز هم به چشمهایم.

تو آنجا نبودی....تو هیچ وقت هیچ جا نبودی.......

 

تو  تنها از بخار داغ ترک های مغزم می آمدی......

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت1:59 قبل از ظهرتوسط سامسا | |