دیگر تمام شد.
.
.
.
نامه ی خداحافظی را زمان با خودش آورد.
خاطراتم را در روزنامه می پیچم.
|
دیگر تمام شد. . . . نامه ی خداحافظی را زمان با خودش آورد. خاطراتم را در روزنامه می پیچم.
+ نوشته شده توسط سامسا در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت
6:36 بعد از ظهر |
می ترسم از این کوریِ گهگاه که دچار می شوم.... دچار نادیدنی های دیدنی. . . . دلم بر قدیسی که در اتاق کوچکی تیر باران شد می سوزد برای فراموشی تنها ٬ پتو را روی سرم می کشم......................................
+ نوشته شده توسط سامسا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:50 بعد از ظهر |
در شب های بی خوابی سنجاقک قرمزی در اتاقم سر به پنجره می کوبد . کنارم می نشینی و برایش شعر مرداب می خوانی. و من با چشم هایم خواب یک باغ می بینم
تنهایی ها یت را که با یک باغ تقسیم کنی انگشت هایت جوانه خواهد زد................................
+ نوشته شده توسط سامسا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت
4:12 قبل از ظهر |
در ابر های بهار گاهی سنگ هم لانه می کند. کاش همه ی سنگ ها از کوه باشد... . . . سنگ های ابر بهار آدمک های بیشتری را می شکند .
+ نوشته شده توسط سامسا در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت
2:32 قبل از ظهر |
سکوت ٫گاه انفجاری را انتظار می کشد ....
قدم های پراکنده ی یک مسافر٫ هیچ مقصدی را دلخوش نخواهد کرد. همیشه در راه ماندن٫ رسم روزگار است.
+ نوشته شده توسط سامسا در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
3:14 قبل از ظهر |
آدمک از تاریکی به چاهی پناه می برد گاه. که خودش را در یک لحظه از زمان
که ماه تا فراموش کند
+ نوشته شده توسط سامسا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت
1:5 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط سامسا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت
2:51 قبل از ظهر |
به شیشه ی پنجره می کوبد ..... ناله ی فراری. سرگردان و جدا مانده از روز. می خواند انگار: "زخم..... دارایی انسان است" . . . در تمام سفیدی ها نقطه ی سیاهی نفس می کشد
+ نوشته شده توسط سامسا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت
5:26 قبل از ظهر |
یک برگ از درخت افتاد . . . باران گرفت انگار .... از کف اتاق بوی نم خاک می آید. فردا صبح من یک دست نخواهم داشت. به اندازه ی شب گریه خواهم کرد. نمی دانم برای خودم یا دستی که می رود!!!!!!! چه فرقی میکند..................؟ هذیان های یک شب زمستانی را کسی باور نخواهد کرد.................................
+ نوشته شده توسط سامسا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت
2:47 قبل از ظهر |
از عمق ذرات منجمد انگار صدایی فریاد می زند "بیا٬بیا٬بیا" گم می شوم در کوچه پس کوچه ها به دنبالش. از سفیدی سرم گیج می رود.
آدم های اینجا٬ زبانشان آویزان است روی زمین کشیده می شود به پای عابران گیر می کند . فرار می کنم می دوم دور می شوم
من به امید صدا آمده ام ...مرا فریاد کن.
+ نوشته شده توسط سامسا در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت
3:37 قبل از ظهر |
|
|