|
نمی خندی.... اشک هایت٬ مهره های داغ پنج ساله ای ست که زمین می خورند و می شکنند. دست هایت را دور شانه های کوچکت بپیچ.
بهار امسال٬ روزهایش خاکستری ست. و سیل شب هایش تا گلوی پیچانت بالا می آید. ریشه های درخت سفید٬ چند وقتی ست که خشکیده. دست هایت را دور شانه های کوچکت بپیچ.
سال ها بود می شناختمش. عصر که می شد در صندلی سیاه بزرگش فرو می رفت٬ مدادش را روی کاغذهای کاهی رنگ مدام بالا و پایین می برد٬ دخترکی را می کشید با چشم های بیرون زده. عصر که می شد٬ صدای گریه می آمد٬ از بلندگوهای کوچک٬ دست هایم را دور گردنش حلقه می کردم٬ با هم به صدای گریه گوش می دادیم. به فریادها که می رسیدیم سرش را تکان می داد. با خش خش پراکنده ی آلمانی٬ شوخی اش می گرفت. گربه ی کوچکی می شد که مدام دندان هایش را به رخ می کشید. عصر که می شد٬ گم می شدم در دست هایش که بوی فلفل می داد و شاید کمی هم بنزین.... مارهای رنگی٬دودهای خاکستری٬قهوه های شیرین....در خواب های گرم پاییزی. سال ها بود می شناختمش٬ سال هایی به اندازه ی ثانیه ها.
بازی را باختی.... بازی رگ ها٬ گوشت و استخوان های من را. بین دنده های تنهایی و شب هایی که باران می گرفت. سکوت٬ نمایش عروسک های مرده بود. مرده از فشار چهار دیوار. مرده از صدای مبهم فریادهای قرمزی که می شکست. بازی را باختم.... بازی حفره های بی انتهای مغزی را که با من زاده شد.
پوست نازکی داشت٬ فکرهای تنهایی... خیالِ به دیوار کوبیده ام٬ مصلوب ترین عروسک شهر بود. تا کجای کوچه های وهم٬ می خراشی برهنگی های ماه گرفته ام را !؟ دست های من...... به گله ی گرگ ها زده.
روزهایی بود که می آمدی٬ سرد و سپید. آسمان که قرمز می شد٬ من عاشق می شدم. کدام ساعت بود؟ کدام ماه؟ دست های تو کجای این شهر خاکستری گم شد؟! شاید درخت اتاقم٬ شب های زمستان خواب می بیند...........
کاش کوچه بود و کفش های تو. آسفالت بود و شعرهای بی سر و ته. باران می گرفت و من بچه می شدم٬ آنجا٬ خنده ی تو بود که می پیچید و کش می آمد. شب از سقف آویزان می شد. از کبودی های رنگ پریده ی خاطرات. از قرمز و نارنجی های تو. از دهانی که نداشتیم٬ از گوش هایی که نبود.
کلمات را گم کرده ام...... قکرهایم نیست........ خاکستری های مدام از رگ هایم می گذرد. صدای فریادهای نا تمام تو٬ بین چهاردیواری ام٬ تنها یادگار سلول های توهمات شبانه است.
تو آمده ای..... با صورت کبود و لب های زرد و صدای خس خس نفسهایت که میپیچد به بوی نم لباس های پشمی و رنگ پریده ات... و من نمی خواهم ببینمت
روزهایی هست........ روزهایی که از سقف اتاق٬ فکرهایت را آویزان می کنی. قلبت را برای جویدن مورچه ها دور می اندازی. چشم هایت را جایی جا میگداری. دست هایت را به آغوش غریبه ای می بخشی. اما ................نمی قهمی٬ روزهایی هست که زندگی ات را مردگی می کنی.
کوچه های شهر تو٬ مه آلود بود. ماهی های قرمزش٬ بین برگ های زرد درختان می چرخیدند. دیوارها ی خاکستری. ساز های گمنام تو. باران که می گرفت٬ تو پشت پنجره بودی. با لب های بسته شعر می خواندی. دنیای خیال تو......چشم های من بود. من را با خودت ببر.
|
About![]()
Home
|