تبليغاتX
سوررئاليسم از نوع شكلاتي

سوررئاليسم از نوع شكلاتي

 

نمی خندی....

اشک هایت٬ مهره های داغ پنج ساله ای ست که زمین می خورند و می شکنند.

دست هایت را دور شانه های کوچکت بپیچ.

 

بهار امسال٬

روزهایش خاکستری ست.

و سیل شب هایش تا گلوی پیچانت بالا می آید.

ریشه های درخت سفید٬ چند وقتی ست که خشکیده.

دست هایت را دور شانه های کوچکت بپیچ.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت4:20 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

سال ها بود می شناختمش.

عصر که می شد در صندلی سیاه بزرگش فرو می رفت٬

مدادش را روی کاغذهای کاهی رنگ مدام بالا و پایین می برد٬

دخترکی را می کشید با چشم های بیرون زده.

 

عصر که می شد٬

صدای گریه می آمد٬ از بلندگوهای کوچک٬

دست هایم را دور گردنش حلقه می کردم٬

با هم به صدای گریه گوش می دادیم.

به فریادها که می رسیدیم سرش را تکان می داد.

با خش خش پراکنده ی آلمانی٬

شوخی اش می گرفت.

گربه ی کوچکی می شد که مدام دندان هایش را به رخ می کشید.

 

عصر که می شد٬

گم می شدم در دست هایش که بوی فلفل می داد و شاید کمی هم بنزین....

 

مارهای رنگی٬دودهای خاکستری٬قهوه های شیرین....در خواب های گرم پاییزی.

 

سال ها بود می شناختمش٬

سال هایی به اندازه ی ثانیه ها.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت0:53 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

بازی را باختی....

بازی رگ ها٬ گوشت و استخوان های من را.

بین دنده های تنهایی

و

شب هایی که باران می گرفت.

 

سکوت٬ نمایش عروسک های مرده بود.

مرده از فشار چهار دیوار.

مرده از صدای مبهم فریادهای قرمزی که می شکست.

 

بازی را باختم....

بازی حفره های بی انتهای مغزی را که با من زاده شد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت1:8 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

پوست نازکی داشت٬

فکرهای تنهایی...

خیالِ به دیوار کوبیده ام٬

مصلوب ترین عروسک شهر بود.

 

تا کجای کوچه های وهم٬ می خراشی برهنگی های ماه گرفته ام را !؟

 

دست های من......

به گله ی گرگ ها زده.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت3:25 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

روزهایی بود که می آمدی٬

سرد و سپید.

 

آسمان که قرمز می شد٬

من عاشق می شدم.

 

کدام ساعت بود؟

کدام ماه؟

دست های تو کجای این شهر خاکستری گم شد؟!

 

شاید درخت اتاقم٬  شب های زمستان خواب می بیند...........

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت2:16 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

کاش کوچه بود و کفش های تو.

آسفالت بود و شعرهای بی سر و ته.

 

باران می گرفت و من بچه می شدم٬

آنجا٬ خنده ی تو بود که می پیچید و کش می آمد.

 

شب از سقف آویزان می شد. 

از کبودی های رنگ پریده ی خاطرات.

از قرمز و نارنجی های تو.

 

از دهانی که نداشتیم٬

از گوش هایی که نبود.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت4:9 قبل از ظهرتوسط سامسا | |

 

کلمات را گم کرده ام......

 

قکرهایم نیست........

 

خاکستری های مدام از رگ هایم می گذرد.

 

صدای فریادهای نا تمام تو٬

بین چهاردیواری ام٬ تنها یادگار سلول های توهمات شبانه است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

تو آمده ای.....

با صورت کبود و لب های زرد

و

صدای خس خس نفسهایت که میپیچد به بوی نم لباس های پشمی و رنگ پریده ات...

 

و من

نمی خواهم ببینمت

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

روزهایی هست........

 

روزهایی که از سقف اتاق٬ فکرهایت را آویزان می کنی.

قلبت را برای جویدن مورچه ها دور می اندازی.

چشم هایت را جایی جا میگداری.

دست هایت را به آغوش غریبه ای می بخشی.

 

اما ................نمی قهمی٬

 روزهایی هست که زندگی ات را مردگی می کنی.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت2:36 بعد از ظهرتوسط سامسا | |

 

کوچه های شهر تو٬ مه آلود بود.

ماهی های قرمزش٬ بین برگ های زرد درختان می چرخیدند.

دیوارها ی خاکستری.

ساز های گمنام تو.

 

باران که می گرفت٬

تو پشت پنجره بودی.

با لب های بسته شعر می خواندی.

 

دنیای خیال تو......چشم های من بود.

من را با خودت ببر.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت2:30 قبل از ظهرتوسط سامسا | |